|
ژرفای خیال
|
|
همه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آب چیست در همهمه دلکش برگ چیست در بازی آن ابر سفید روی این آبی آرام بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
نوشته شده توسط:کانونی ها |
دوشنبه 21 آبان1386
|
|
|
یا حی و یا قیوم
|
|
خدا کلمه بود ، کلمه ای که هنوز القا نشده بود ، خدا خالق بود ، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود ، خدا رحمان و رحیم بود ولي هنوز ابر رحمتش نباریده بود خدا زیبا بود ولی هنوز زیباییش تجلی نكرده بود خدا عادل بود ولی عدلش هنوز بروز ننموده بود ، در عدم چگونه کمال وجمال خود را بنمایاند ؟ اراده ی خدا تجلی کرد ، کوهها ، دریاها ، ... را آفرید آنگاه خدا انسان را از لجن تیره آفرید وروح خود را در او دمید .. انسان غریب و ناآشنا ، از این همه رنگها و شکل ها و ... وحشت کرد پناهگاهی می جست تا با یکی از مخلوقات هم رنگ شود و از ترس تنهایی در آید ... به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد همه با سردی از او گذشتند و او را تنها گذاشتند ... انسان دل شکسته با خود گفت : مرا ببین ، یک لجن خاکی می خواهد انیس فرشتگان آسمان شود ! سرگشته در گوشه ای پنهان شد ، تا کم کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کرد . پرنده ای یافت در پرواز ... خوشش آمد و از اینکه پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکی آزاد کند شیفته شد ، اظهار محبت کرد گفت : استحقاق دارم هم پرواز تو باشم ؟ پرنده جوابی نداد و رفت . انسان با خود گفت : مرا ببین از لجن خاکی ساخته شده ام ولی می خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم ! به حیوانات به ابر به دریا گفت اما بی نتیجه ... به موج گفت : آیا استحقاق دارم همراه تو بر سینه ی دریا بلغزم ؟ از شادی بجوشم و از غضب بخروشم ، و بر چهره ی تخته سنگهای مغرور سیلی بزنم و بعد تا ابدیت خدا پیش بروم و در نهایت محو گردم ؟ موج بی اعتنا گذشت . انسان به سوی کوه رفت ، کوه جبروت کبریایی خود را نشکست وغرورش اجازه نداد به او نگاهی کند ، انسان دل شکسته رو به آسمان کرد و از وسعت بی پایانش خوشحال شد طلب دوستی کرد ..... سکوت اسرار آمیز آسمان به او فهماند که تو استحقاق هم نشینی من را نداری .. انسان وحشت زده ، تنها ، احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی ندارد ... لجن متعفن ... از ته دل فریاد برآورد کیست که این لجن متعفن را بپذیرد ؟ کیست که مرااز تنهایی در آورد ؟ کیست که به استغاثه ی من لبیک گوید ؟ ............................................................................................. ناگهان طوفانی به پا شد . صدایی طنین انداز شد : ای انسان ، تو محبوب منی ، دنیا رو به خاطر تو خلق کردم ، از روح خودم در تو دمیدم ، اگر کسی بهت لبیک نمی گوید چون هم طراز تو نیست حتی جبرئیل ، بزرگترین فرشتگان ، قادر نیست که هم طرازت شود زیرا بالش می سوزد .... ای انسان ، تویی که زیبایی را درک می کنی تنها تویی که خدای را با عشق نه با جبر پرستش می کنی تنها تو نماینده ی خدا شده اي تنها تویی که قدرت خدا رو درک می کنی ، غرور می ورزی و عصیان می کنی شکسته می شوی و رام می گردی ، تنها تویی که فاصله ی لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی افضل مخلوقاتی ! ای انسان خلقت در تو به کمال رسید و کلمه در تو تجّسد یافت و عشق با وجود تو معنی و مفهوم یافت و خدایی خود را در صورت تو تجلی کرد ای انسان تو مرا دوست میداری و من نیز تو را دوست میدارم ، تو از منی ، و به سمت من باز می گردی . بخشی از کتاب خدا بود و دیگر هیچ نبود ( شهید چمران )
لا حول و لا قو ة الا بالله العلی العظيم
نوشته شده توسط:کانونی ها |
پنجشنبه 10 آبان1386
|
|
|
رازها دارم نهان ...
|
|
حرفهایی هست برای گفتن و حرفهایی هست برای نگفتن .... سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد .
همیشه یادتون باشه که ممکنه بعضی ها حرفای نگفتنی زیادی واسه نگفتن داشته باشند . پس در مورد اونا به راحتی قضاوت نکنید.
نوشته شده توسط:کانونی ها |
چهارشنبه 2 آبان1386
|
|