|
نکته های بی ربط و باربط - (5)
|
|
تو دنیای کوچیک آدما باید آدم کوچیکی باشی
وگرنه اونقدر کوچیکت می کنند
که به اندازه دنیای کوچیک خودشون بشی .
خدمت دوستان خوبم عرض کنم که من دقیقاً منظورم این نیست که باید آدم کوچیکی باشی ( این خلاف تفکر و عقاید منه ) منظورم اینه که ازت میخوان آدم کوچیکی باشی و اگه آدم کوچیکی نباشی کوچیکت می کنند ...
نوشته شده توسط:کانونی ها |
جمعه 29 تیر1386
|
|
|
در حوالي بساط شيطان
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... چقدر زیبا آنها را آراسته بود . خیره کننده چشمها . هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. معامله ای پایاپای . بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را ! بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را! هر کس به همان اندازه که می خرید،چیزی به او تقدیم می کرد. شيطان سرمست ميخنديد و دهانش بوي گند ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم . اما نکردم . چرا ؟ انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني ! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. جوابی نداشتم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: تو می توانی با اینها فرق داشته باشی . زیرک باشی و مومن زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. با هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده ، كسي چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. شاید دیر شده است . آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. این بار از خدا خرید کرده بودم . اشکم را دادم و قلبم را گرفتم . و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. قلبي كه پيدا شده بود. به شكرانه با خود عهد کردم که دیگر قلبم را نفروشم اما...
نوشته شده توسط:کانونی ها |
پنجشنبه 21 تیر1386
|
|
|
نکته های بی ربط و باربط - (4)
|
|
خیلی مهم نیست که تو چه شرایطی قرار می گیرید .
مهم اینه که
شرایط محیط رو به نفع خودتون تغییر بدید .
نوشته شده توسط:کانونی ها |
پنجشنبه 21 تیر1386
|
|
|
مدعیان عشق و عاشق واقعی !
|
|
حوصله کنید و بخونید ارزش خوندن داره :
یـک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند جمله می گفتند می باید یـکی کاو خبر آرد ز مطلوب اندکی شد یکی پروانه تا قصری زدور درفضای قصرجست ازشمع نور بـازگشت و دفتر خود بـاز کـرد وصف او بر قدر فهم آغاز کرد ناقدی کاو داشت درجمع مِهی گفت او را نیست از شمع آگهی شدیکی دیگر گذشت از نور در خویش را بر شمع زد از دور در پـر زنـان در پـرتـو مـطلوب شد شمع غالب گشت واومغلوب شد بازگشت اونیز ومشتی رازگفت از وصال شمع شرحی باز گفت ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز همچو آن یک کی نشان داری تو نیز دیگری برخاست می شدمست مست پای کوبان بر سر آتش نشست دست در کش کرد با آتش به هم خویش گم کرد با او خَوش به هم چون گرفت آتش ز سر تا پـای او سرخ شد چون آتش اعضای او ناقـد ایشان چو دید او را زِ دور شمع با خود کرده همرنگش ز نور گفت این پروانه در کار است و بس کس چه داند این خبر دارست و بس آنکه شد هم بی خبر هم بی اثر از میان جمله او دارد خبر تا نگردی بی خبر از جسم و جان کی خبر یابی زجانان یک زمان
( عطار نیشابوری)
نوشته شده توسط:کانونی ها |
یکشنبه 17 تیر1386
|
|
|
نکته های بی ربط و باربط - (3)
|
|
یه وقت دیگه هرگز الان نمیشه.
نوشته شده توسط:کانونی ها |
یکشنبه 17 تیر1386
|
|
|
جشن میلاد حضرت زهراء به این شکل درسته یا نه ؟
|
|
میلاد حضرت زهراء سلام الله علیها رو به همه دوستداران ایشون تبریک میگم. عرض کنم که امروز داشتم از یکی از خیابونهای شهر رد می شدم ، دیدم بچه های یکی از مساجد شهرمون که چند تاشونم از دوستای خودم بودند، یکی از خیابونای شلوغ شهر رو طناب کشیدن و به مناسبت میلاد خانم حضرت زهراء به ماشینهایی که رد میشدن شیرینی می دادن . دو تا نکته به نظرم اومد که باعث میشد این کار این دوستان جلوه خوبی نداشته باشه و حتی عده ای رو ناراحت کنه . اولاً این کار باعث بوجود اومدن ترافیک تو خیابون شده بود. خوب به نظر شما درسته که واسه دادن چندتا شیرینی یک خیابون شلوغ رو ببندیم و ترافیک درست کنیم ؟ نمیشد این شیرینیها رو به مردمی که از پیاده رو می رفتند بدیم ؟ آدمای تو ماشین از نوعی دیگه بودن و با آدمای تو پیاده رو فرق داشتند؟ دوم اینکه تو دست چند تا از این بچه ها بیسیم و اسلحه بود . من نمیدونم مگه ایست و بازرسی بود که اسلحه دست گرفته بودند ؟ اگه دارید واسه میلاد خانم شیرینی پخش می کنید اون اسلحه مال چیه ؟ مگه می خواهید مجرم دستگیر کنید ؟ بابا هر چیزی یک جایی داره؟ چند وقتی هم هست که مد شده از وسط مجلس مولودی شروع میکنن به روضه خوندن و سینه زدن . من چی بگم ؟ چرا ما یک کار خوب رو بد انجام بدیم که اثر خوب اون کار از بین بره و حتی نتیجه عکس داشته باشه ؟ یک طرح خوب دو تا شرط لازم داره تا واقعاً خوب باشه اولاً خوب باشه دوماً خوب اجرا بشه و این واسه همه کارا صدق می کنه . و این درمورد عزاداریهامون هم صدق می کنه؟که تو این موردمتأ سفانه حرف علما رو هم گوش نمی کنند. چه بسا خیلی از کارها که خوبند و ما به خاطر بد انجام دادنشون اونا رو از خوبی در میاریم .(به به چی گفتم! امیدوارم کارایی که ما به اسم اهل بیت علیهم السلام انجام میدیم به کام اون بزرگواران شیرین بیاد . در ضمن(به جان حامد ملک زاده) من نمی خوام زحمات این بچه هارو ضایع کنم وخدا می دونه که دوستشون دارم من فقط میگم کار رو باید درست انجام داد به خصوص اگه در مورد دین و اهل بیت باشه و به اسم دین تموم بشه و باید سعی کنیم دچارافراط و تفریط نشیم. در آخر هم این مطلب رو عرض کنم که از حرفای بنده اینطور استنباط نشه که با جشن گرفتن مخالفم . بلکه برعکس معتقدم تو اینجور مناسبتها باید تا اونجایی که از دستمون بر میاد سنگ تموم بذاریم و طبق حدیث تو شادی اهل بیت شاد و تو غم اونها غمگین باشیم اما این شادی و غم رو درست انجام بدیم .
نظر شما چیه ؟
نوشته شده توسط:کانونی ها |
پنجشنبه 14 تیر1386
|
|
|
نکته های بی ربط و باربط - (2)
|
|
هر لحظه زندگی تجربه ایست
اگر
در مورد آن بیندیشیم.
نوشته شده توسط:کانونی ها |
چهارشنبه 13 تیر1386
|
|
|
افسانه نرگس
|
|
جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد . در جایی که به آب افتاده بود گلی رویید که نرگس نامیدندش. وقتی نرگس مرد، اوریادها به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین ، به کوزه ای سرشار از اشکهای شور تبدیل شده بود. اوریادها پرسیدند: برای چه می گریی ؟ دریاچه گفت : برای نرگس می گریم . اوریادها گفتند : آه شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی ! هر چه بود ، با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی . دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟ اوریادها شگفت زده پاسخ دادند: چه کسی می تواندبهتر از تو این حقیقت را بداند ؟ هر چه بود او هر روز در کنار تومی نشست . دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت : من برای نرگس می گریم اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم . برای نرگس می گریم ، چون هر بار در کنارم می ایستاد و به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را ببینم . به نظر شما این داستان چی میخواد بگه ؟
نوشته شده توسط:کانونی ها |
یکشنبه 10 تیر1386
|
|
|
بنده من
|
|
اینم یک شعر واسه خودم و کسانی که مثل منند : ای بنده ستمـگر بـا مـا وفـا نکردی عمری توای فراری روسوی ما نکردی قرآن آسمـانی قانون حـکم دین است بر گو چرا عمل بر احکام ما نکردی هر شب منادی ما کرده تو را صدایت با سوزدل تو یکشب ما را صدا نکردی از بهر رحمت خود بر تـو عطا نمودم اما تو ای جفا جو ترک خطا نـکردی برجرم و بر گناهت ما پرده ها کشیدیم امـا تو از رخ مـا شرم و حیا نکردی
نوشته شده توسط:کانونی ها |
یکشنبه 10 تیر1386
|
|
|
نکته های بی ربط و باربط - (1)
|
|
باید تمرین کنم که تغییر کنم .
آنقدر تمرین می کنم تا ... ... ... ...
تغییر کنم .
نوشته شده توسط:کانونی ها |
چهارشنبه 6 تیر1386
|
|
|
تنها کاری که بلد بود .....
|
|
می گویند روزی مریم مقدس تصمیم گرفت به همراه عیسای کوچک در آغوشش برای بازدید از صومعه ای برود کشیش ها که مفتخر شده بودند صف عظیمی تشکیل دادند و یکی یکی به پیشگاه بانوی مقدس می آمدند تا سر سپردگی شان را اعلام کنند . یکی اشعار زیبا می خواند ، دیگری کتاب مقدس را از بر می خواند ، یکی دیگر نام تمامی قدیسان را بر زبان می آورد و به همین ترتیب راهبی پس از راهب دیگر ،با بانوی مقدس و عیسای کوچک بیعت می کردند . در انتهای صف راهبی ایستاده بود که از پست ترین رده راهبان صومعه بود و هرگز متون خردمندانه آن دوران را نیاموخته بود . والدینش مردمی ساده بودند که در سیرکی قدیمی کار می کردند و به او فقط بالا انداختن توپ و چند تردستی آموخته بودند . وقتی نوبت او رسید کشیشان دیگر می خواستند مانعش شوند، چون آن شعبده باز پیر هیچ چیز مهمی برای گفتن نداشت و ممکن بود تصویر صومعه را در نظر بانوی مقدس مخدوش کند . با این حال این راهب نیز از ته دل مایل بود از سوی خودش چیزی به عیسی و مادر مقدس تقدیم کند . همان طور که نگاههای سرزنش بار برادران روحانی را بر خود احساس می کرد ، چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع به بالا و پایین انداختن آنها کرد و با آنها تردستی هایی انجام داد . تنها کاری که بلد بود . تنها در این لحظه بود که عیسای کوچک خندید و در آغوش مادر شروع به دست زدن کرد . و به خاطر او بود که مادر مقدس بازوانش را گشود و اجازه داد کودک را لحظه ای در آغوش بگیرد .
نوشته شده توسط:کانونی ها |
جمعه 1 تیر1386
|
|